سردرگمي
ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۱ توسط مرتضی سبحانی نیا
سردرگمي ,گويا ملازم هميشگي انسان است.بارها و بارها گمان مي كنم كه راه را يافته ام ولي روشنايي كه سر مي رسد :تازه متوجه مي شوم كه در تاريكي و ظلمات قدم مي زده ام.و شگفتا كه تاريكي را عين روشنايي مي دانستم.در جائيكه همه راهها به ((نقطه صفر )) ختم مي شوند انسان چه كار مي تواند بكند؟!فرسنگ ها راه مي روم و زماني كه فكر مي كنم ديگر به مقصود رسيده ام :تازه خود را در((نقطه صفر)) مي بينم.يعني در آغاز راه.واژه ها و مفاهيم نيز به سر در گمي انسان دامن مي زنند.هر واژه و مفهوم ,هزاران هزار و بلكه بيشتر ,تعبير و معنا دارد .اصلا اين خاصيت كلام است.و من چكار كنم با اين مفاهيم و واژگان فريبنده ؟!
سكون را در نظر بگيريد:معنا و مفهوم آن چيست؟جواب خواهي داد كه در اين خيلي واضح است.سكون يعني بي حركتي يعني توقف و شايد هم صبر.
ولي گاهي سكون عين حركت است.و حركت عين بي حركتي.گاهي انسان گمان مي كند كه در حال حركت است ولي اين گماني بيش نيست و در واقع او در سكوني كشنده و تحذير كننده به سر مي برد.ساير واژه ها و مفاهيم نيز همين گونه اند.عشق كه مظهر از خود گذشتگي است مظهر خود خواهي مي شود:عقل و عقلگرايي عين بي عقلي و تعالي و كمال گرايي عين جزميت.
و قس علي هذا بشمار تا به بينهايت برسي.
و من با همه سردرگمي در اين دنياي وارونه وارونه وارونه چه كنم؟
اين سواليست كه عقل بعيد مي دانم بتواند به آن پاسخ بدهد .عاشقان و عارفان نيز از پاسخ به آن عاجزند.زيرا شايد عاشقان مجدوب عشقي باشند كه نه در مصداق گذشت كه مصداق خود خواهي باشد و عارفان نيز پيرو عرفاني باشند كه در جهل ذوب شده است.
مي بيني؟!سر در گمي در مفاهيم چقدر جذاب است!!و اين جذابيت تا بي نهايت ادامه دارد.مي توان خروارها كاغذ را سياه كرد و در باب سردر گمي در كتب نوشت و باز هم در ((نقطه صفر)) ايستاد و فرياد زد كه تمامي تلاشهاي بيهوده بوده است و مصداق آب در هاون كوفتن است.
و چقدر زيباست حركت مواج آب در هاون هنگاميكه با حربه در آب مي زنيم تا نرم شود.همين زيبايي را مفاهيم چند پهلو نيز زمانيكه خود را غرقه در امواج گيج كننده مفاهيم مي كنيم در مقابل چشمان ما به تماشا گذارند .ولي چقدر بيهوده و بي مصرف است اين غرقه شدن در امواج فريبنده مفاهيم!
مي بيني جهان ما را؟!
مي توان در آن هم مفهومي با زيباترين واژگان ستايش كرد و آنرا تقديس نمود و هم از آن مفهوم با كوبنده ترين واژگان انتقاد كرد و آنرا به ديوار نيستي كوفت تا مانند خيلي نيست شود.
حال تكليف من و تو چيست؟!در اين دنيا چه بايد بكنيم؟!
اينجا مي توان شعار داد و گفت انسان آمده است تا چنين و چنان كند ولي من آمده ام تا فقط نظاره كنم ولي نظاره به كي و كجا؟نميدانم!
ميبيني؟!براي هر سخني مي توان هزاران هزار ,ولي و اما و اگر آورد و هزار سوال در باب آن مطرح كرد .مي بيني؟!چقدر بزرگ است اين دنياي مفاهيم!شايد اينجا بتوان به بزرگي خالق اين مفاهيم نيز پي برد :و نيز كوچكي من و تو در برابر اين دنياي بي نهايت مفاهيم.
و ديگر من و تو در مقابل خالق اين مفاهيم اصلا به حساب نمي آييم.
و سوالي كه من به هيچ وجه پاسخ آن را نمي دانم در همينجا مطرح مي شود:خالقي چنين بزرگ چگونه اشتباهات مرا كه اصلا در مقابل عظمت او به حساب نمي آييم ناديده نمي گيرد.و به خاطر اين اشتباهات مرا وعده عذاب مي دهد؟!براي اين سوال نيز مي توان هزار ولي و اما و اگر و شايد مطرح كرد ولي من از كنار آنها مي گذرم.
مي بيني؟!من در اين دنيا حتي جايگاه خود را نيز گم كرده ام.اين ((من)) كه مي گويم تمام انسانها را شامل مي شود نه فقط من را .((البته همه انسانها به جز….
اين انسان سر در گم چگونه ادعا مي كند كه اشرف مخلوقات است ؟!خنده دار است نه ؟!ولي بايد گريست بر شعور انسان .قلم كه اينگونه بر كاغذ مي گريد :سندي است بر اينكه در اين دنيا همه انسان را مي شناسند جز خود انسان.
حال تكليف چيست و چكار بايد كرد؟!اين عقلي كه من مي شناسم ديگر اينجا به بن بست رسيده.و همينطور هم عشق.او نيز ((مجنون)) و سرگردان بيابان تلخ و ((شيرين))توهم است.و توهم واژه اي كه اگر نبود شايد هيچ انساني نمي توانست اشتباهات خود را توجيه كند.چقدر شيرين است غرقه شدن در توهم !ولي اين شيريني را من دوست ندارم چون مزه تلخ فريب را به همراه دارد.به هر حال چه من اين واژه را دوست داشته باشم و چه از آن متنفر باشم :اكنون اين توهم است كه چاره سردرگمي انسانها گرديده.وانسانها زمانيكه مي خواهند از سردرگمي كشنده دنياي مفاهيم راحت شوند دست به دامان توهم مي شوند.و با كمك توهم دنيا را آنگونه كه مي خواهند در مقابل چشمان خود به تماشا مي گذارند.
و اينجاست كه همگان از شيريني توهم لذت مي برند و سعي مي كنند تلخي هاي حقيقت را با شيريني توهم و خيال اينكه به حقيقت رسيده اند فراموش كنند.
ولي من باز هم فرياد مي زنم كه اين توهم را دوست ندارم.و نمي خواهم خود را با توهم فريب دهم . زيرا پناه بردن به توهم كار ديوانگان و ابلهان است.هر چند كه شايد تنها راه رهايي باشد.ولي من نمي خواهم به اين راه بروم.من به دنبال راه حل ديگري مي گردم.و البته نه براي فرار از تلخي هاي حقيقت.
چرا كه من تلخي حقيقت را قبول ندارم .حقيقت شيرين است.
من به دنبال راهي هستم كه به حقيقت برسد.من مي خواهم به راهي بروم كه از دل سياه شب مفاهيم هزار رنگِ گيج كننده فريبنده بگذرد و به صبح دل انگيز حقيقت منتهي شود.
اليسَ الصُبح بقريب؟!…



برچسب ها :