ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۱ توسط مرتضی سبحانی نیا



تنگ غروب فصل بهار
يه كوچه باغ يه پنجره
يه قلب پير پر از اميد
با شوق تو منتظره
با گوشه هاي چارقدش
اشكاشو پنهون مي كنه
اما نگاش غصه هاشو
از دور نمايون مي كنه
منتظره پرستو ها
خبر بيارن از گلش
اما نمي دونه اونام
خبر ندارن از گلش
اون گل سرخ تو تاريكي
ستاره شد شبو شكست
خورشيد روشني شد و ...
رفت و تو آسمون نشست



برچسب ها :