يا مهدي...
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۱ توسط مرتضی سبحانی نیا

اي عزيز
آخر
ين فاطمه


رخ عيان
كن
مه جبين فاطمه





مهدي جان ! اي عزيز درگه حق ,اي يوسف كنعان بيا .جانم به فدايت ,چشمانم هر روز جمعه به سوي ساحل انتظار خيره مي شود ,و دستانم به سوي آسمان پر كشيده و انتظار گرفتن پيراهن يوسف را مي كشند .لبانم با حمد و ثناي ايزد يكتا به حركت در مي آيد و استدعاي ظهور تو را مي نمايد .اشكهايم بر گونه هاي گلگون مي غلتد و يكي يكي با نااميدي بر روي خاك مي نشيند ,زانو مي زنم و دستهايم بر روي خاك جاي مي گيرد ,و حق حق گريه هايم دل ساحل را به درد مي آورد .ابر ها بر سجده گاه نمازم باران اجابت مي ريزدو دريا با ابرها هماهنگ شده و به درگاه حق تعالي عروج مي كنند و طوفاني به پا كرده و استجابت دعا را مي طلبد تا تو بيايي و اين زمين خشك را به گلزاري از بهشت مبدل سازي .و دلهاي بند در زنجيرهاي غفلت را رهايي بخشي .با شمشير برنده ات بر فرق هاي ستم پيشه گان و ظالماني زني تا خون چركين ستم شاهيان روي از چهره كريه شان بردارد.
اي حجت حق !بيا و نور حقيقت را بر ظلمات تخته سياه جور و ستم بيفكن و نگين سلوك به سوي معشوق را بر انگشتان در انتظار كشيده بياراي .مهدي جان پرستوي نگاهم سالهاست كه خبر از ظلم و جور آورده ,ولي تو هنوز نيامده اي ,چشمهاي به انتظار نشسته منتظرانت سالهاست كه كم سو شده ولي تو هنوز نيامده اي .دستهاي ملتمس منتظرانت سالهاست كه رو به سوي آسمان دارد ولي تو هنوز نيامده اي .مهدي جان !بيا و چشمهاي منتظر را روشن كن و دستهاي ملتمس را به ياري بطلب و جهان پر از ظلمت را با وجود مقدست غرق در نور حقيقت كن .بيا و اشكهاي كودكان بي گناه و ستم ديده را با دستهاي مهربان و مباركت پاك كن و دنياي فاني را از قسط و عدالت سرشار كن.



برچسب ها :