ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢ توسط مرتضی سبحانی نیا

 به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

  و چون سفير خسته از بازي كودكانه خويش به زير سايه درخت پناه برد سرش را روي چمنها گذاشت و به آسمان خيره شد...نور از لابلاي شاخه ها به صورتش ميتابيد.پشت برگهاي پهن درخت چيزي به چشم ميخورد .خيره شد ...

سيب سرخ !حس كودكانه اش دوباره بيدار شد از آن ميترسيد همسالانش سيب را ببينند و تصاحبش كنند.برخواست شاخه هاي درخت را يك به يك بالا ميرفت .دستش آزرده شده بود .روي شاخه اي نشست .   جاذبه سيب اما همه چيز را برايش آسان مي ساخت .زانوي كوچكش از تماس با تنه خشن درخت خونين شد.اما ترس از مادر را نگاه سيب مي ربود! ديگر رسيده بود.چند شاخه ... كمتر ... و ديگر هيچ! حال در بالاترين نقطه از درخت نشسته بود .ديگر سيب در دستانش بود.دست برد و سيب را لمس كرد.چه برقي و چه طراوتي ! يك لحظه اما ...!صداي باد در گوشش پيچيد ,صداي پرنده ها !و منظره زيباي باغ .از آن بالا چه تماشايي بود.سيب اما انگار ميخنديد ! سفير هم ! اين دو اكنون بر بالاي همه دنيا بودند .با هم بودند ...  

 سيب را كنار جوب آب برد . آب خنك !سيب پر طراوت ! دستان زخميش را به آب فرو برد سيب ميان دستانش قل ميخورد .انگار ميرقصيد ! و سفير را به هم آغوشي آب ميخواند . پا در آب نهاد و سيب در آغوش گرفت . سفير لب گشود : تو مال مني ...مال خودم . و سيب خنديد ! سفير هم !! اكنون در زيبا ترين نقطه دنيا بودند . با هم بودند...




برچسب ها :