به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

  و چون سفير خسته از بازي كودكانه خويش به زير سايه درخت پناه برد سرش را روي چمنها گذاشت و به آسمان خيره شد...نور از لابلاي شاخه ها به صورتش ميتابيد.پشت برگهاي پهن درخت چيزي به چشم ميخورد .خيره شد ...

سيب سرخ !حس كودكانه اش دوباره بيدار شد از آن ميترسيد همسالانش سيب را ببينند و تصاحبش كنند.برخواست شاخه هاي درخت را يك به يك بالا ميرفت .دستش آزرده شده بود .روي شاخه اي نشست .   جاذبه سيب اما همه چيز را برايش آسان مي ساخت .زانوي كوچكش از تماس با تنه خشن درخت خونين شد.اما ترس از مادر را نگاه سيب مي ربود! ديگر رسيده بود.چند شاخه ... كمتر ... و ديگر هيچ! حال در بالاترين نقطه از درخت نشسته بود .ديگر سيب در دستانش بود.دست برد و سيب را لمس كرد.چه برقي و چه طراوتي ! يك لحظه اما ...!صداي باد در گوشش پيچيد ,صداي پرنده ها !و منظره زيباي باغ .از آن بالا چه تماشايي بود.سيب اما انگار ميخنديد ! سفير هم ! اين دو اكنون بر بالاي همه دنيا بودند .با هم بودند ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

  

 سيب را كنار جوب آب برد . آب خنك !سيب پر طراوت ! دستان زخميش را به آب فروبرد سيب ميان دستانش قل ميخورد .انگار ميرقصيد ! و سفير را به هم آغوشي آب ميخواند . پا در آب نهاد و سيب در آغوش گرفت . سفير لب گشود : تو مال مني ...مال خودم . و سيب خنديد ! سفير هم !! اكنون در زيبا ترين نقطه دنيا بودند . با هم بودند...

/ 7 نظر / 17 بازدید
masihaaye eshgh..

سلام دوست گرامی...خوش آمديد...کامياب باشيد..

خود جناب سفير!

ممنون .. اما ...مثل اينكه !باشه بازم ممنون !ارادتمند آقاي سفير !!همراه با قلبي مملو از سيب !

mahmood

سلام بگيم سفير که ايرادی نداره ؟؟؟؟؟؟ جناب سفير هر روز به رنگی در ميای ...رسم کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟

عمه خانوم

به ! به ! خوش آمديد ... صفا آوردين .... خب ديگه ما بايد از جاهاي ديگه خبردار بشيم كه تشريف آوردين ...مطلب جالبي بود ... اميدوارم مثل سيب هميشه با طراوت باشين و قرمزو زيبا ... و از اين حرفا ...

در اوج تنهایی

سلام ! خــــــــــــــــــــــوش اومديد .... اميدوارم هيچ وقت جای دوستان خالی نباشه ...

بارون

خوشحالم که دوباره برگشتین :)