دولت عشق

026.jpg

ساعت دوونيم عصر روز هشتم شهريور از اتاق كارش خارج شد . راننده، فكر كرد كه مي‌خواهد به خارج از ساختمان رياست‌جمهوري برود. به دنبالش رفت و فرصت را غنيمت شمرد و گفت: «آقاي رجايي! فرزندتان دوست دارد گاهي سوار يكي از موتورسيكلت‌‌ها شود. چون اجازه نداشتيم، چندبار مانع شديم و نخواستيم خلافي صورت بگيرد . اگر اجازه مي‌دهيد يكي از موتورها را گاهي در اختيارشان بگذاريم كه ... .»

رجايي گفت: «كدام موتورها؟»

راننده با دست موتورسيكلت‌هايي را كه كنار پله‌ها پارك شده بودند، نشان داد و گفت : «همين موتورها را مي‌گويم.»

رجايي نگاهي به راننده كرد و گفت: «اين موتورها مگر ارث پدر من است كه اجازه‌ي سواري يكي از آن‌ها را به او بدهم؟»

راننده گفت: «پس اجازه بدهيد از بيرون براي ايشان موتورسيكلتي تهيه كنيم .»

رجايي با لحن ملايمي گفت: «بله! البته پسرم خواسته‌اي دارد و حق هم دارد كه چنين باشد، اما وقتي كه از جلسه برگشتم در اين مورد با هم صحبت خواهيم كرد و چاره‌اي خواهيم انديشيد و برايش يك موتورسيكلت تهيه خواهم كرد .»

در ساعت سه عصر، صداي انفجار مهيبي از ساختمان نخست‌وزيري برخاست. كاركنان به طرف محل انفجار دويدند. جمعيت زيادي از راه رسيد. همه نگران رجايي و باهنر بودند. رجايي از چند روز قبل به فرمان حضرت امام خانواده‌اش را در يكي از واحدهاي مسكوني نهاد رياست‌جمهوري ساكن كرده بود تا ديگر مجبور به رفت‌وآمد به خانه‌اش نباشد. همسر شهيدرجايي، روز هشتم شهريور به منزل خودشان رفته بود تا براي سفر به خانه خدا، لباس احرام بدوزد . كمال، پسر سيزده ساله رجايي از دورشاهد شعله‌هاي آتش بود. او با حالي آشفته به مادرش تلفن كرد و ماجرا را با او در ميان گذاشت تا همسر شهيدرجايي خودش را برساند. پيكرهاي خونين و سوخته رجايي و باهنر را به بيمارستان منتقل كردند. شدت انفجار به حدي بود كه ابتدا هيچ‌كس نتوانست كشته شدگان را شناسايي كند. جنازه‌ها را به بيمارستان انقلاب منتقل كرده و پيكر شهيدرجايي را در سردخانه قراردادند.

هيچ‌كس نمي‌دانست كه اين پيكر سوخته، بدن شهيدرجايي است . به فكر يكي از اطرافيان او رسيد كه از روي دندان‌ها مي‌توان فهميد كه پيكر سوخته، بدن شهيدرجايي است يا خير؟ اما سوختگي آن‌چنان بود كه دهان رجايي به سادگي بازنمي‌شد. لحظاتي بعد يكي از پزشكان از راه رسيد و پس از شستن لب‌ها با آب اكسيژنه، دهان را باز كرد و دندان‌ها ديده‌شد، اما بازهم كسي او را نشناخت. همسر شهيد رجايي به بيمارستان آمد و در سردخانه پيكر سوخته شهيد‌رجايي را شناسايي كرد .

با شنيدن خبر شهادت رجايي و باهنر، مردم به خيابان‌ها ريختند و ايران در سوگ رئيس‌جمهور و نخست‌وزير خود فرو رفت. با طلوع آفتاب روز نهم شهريور ماه مردم در مقابل مجلس شوراي اسلامي تجمع كرده و با سردادن شعار«رجايي، رجايي! راهت ادامه دارد! » پيكر او و شهيد باهنر را تا بهشت زهرا مشايعت كردند.
وصيت بزرگ شهيد دولت عشق رجايي

/ 6 نظر / 3 بازدید
پیر مغان

سلام.من همون وحیدرضاخان! هستم که شدم پیر مغان!!! یه سز بیا وبلاگ رو ببین. عوضش کردم. خیلی با حال و با طراوت شده! به جای اساس کشی، خونه تکونی کردم!!!منتظرم....

Pino

خیلی خوبه که کسانی مثل شما، یاد بزرگانمون رو زنده نگه میدارن. دستت درد نکنه.در پناه حق

morva

سلام..ببخشيد ووقضيه اين دعاي كميل جديه؟!!!اگه جديه .. به من هم خبر بدين..يا حق.

morva

سلام..ببخشيد ووقضيه اين دعاي كميل جديه؟!!!اگه جديه .. به من هم خبر بدين..يا حق.

mahdiyeh

salambebakhshid ye soal:shoma safire koja(dar hale hazer)hastid?chetory mitunam tu woblogam link ya aks ya logoye afrade digaro bezaram?mamnun misham pasokh bedid

آشنا

سلام سفير جانگويا پروانه از آتش عشق گل و كبوتر سوخته بود كه باز نفس رحماني آندو حياتش داد.پروانه آمده و از كلام وحي عطرهاي تازه‌اي آورده،اگر حال و مجالي بود سيري بكنيد بد نيست.آثار دعاي آن يار سفر كرده مشهود است.موفق باشين.خدا نگهدار