exportImage.asp?s=cano&i=10093348&w=300&h=489



تنگ غروب فصل بهار
يه كوچه باغ يه پنجره
يه قلب پير پر از اميد
با شوق تو منتظره
با گوشه هاي چارقدش
اشكاشو پنهون مي كنه
اما نگاش غصه هاشو
از دور نمايون مي كنه
منتظره پرستو ها
خبر بيارن از گلش
اما نمي دونه اونام
خبر ندارن از گلش
اون گل سرخ تو تاريكي
ستاره شد شبو شكست
خورشيد روشني شد و ...
رفت و تو آسمون نشست

/ 3 نظر / 8 بازدید
زينب

اميدوارم كه ديگه هيچ وقت اين جور مجالس باعث گردهماييمون نشه ... و وقتي همديگرو ببينيم ، كه همه لبخند شادي به لبشونه ...

فاطمه

سلام منم اميد.ارم... ميخواستم همين رو بگم كه رينب گفت....